نگاه

...نگاه هم غنیمت است,زمانی که حرفی برای گفتن نمانده

_نوشیدنی،گرم یا سرد؟

_یک قهوه ی ترک اگر هست.

_البته!

         در خانه،

                     صد شکر!

                              شک نیست این مختصر هست.

آوردم و نوش کردی

گفتی:_به فنجان نظر کن

در این تصاویر آیا

                    جز عشق نقشی دگر هست؟

با خنده گفتم که :_هان، عشق؟

                             سیمرغ شد،

                                            کیمیا شد!

از این سه گمگشته،

                      دیگر

                           جز نام حرفی مگر هست؟

گفتی:

      _ولی دست کم تو

                              باید که باور بداری.

گفتم که:

      _در دست من نیست،

                             گیرم به دریا گهر هست.

برخاستی سخت آگاه

رو سوی من، پای در راه

گفتی:

    _اگر هم به دریاست،

                             ما را سر این خطر هست.

چشم تو ایمان و سوگند

سیمای تو اشک و لبخند

بر سینه دستی نهادی

                       یعنی که

                                    "این جا شرر هست"

گفتم که

            _آقای مجنون،

                               بس کن! که دوشیزه لیلی

انگار دیگر نه انگار

                کز عشق هیچش خبر هست...

سال نو پیشاپیش مبارک....

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |

من از هجوم هجاهای عشق می ترسم

امید بی ثمری خانه در دلم کرده است

گر از کمند تو دل رست

دوباره آورم ایمان

که عشق بیهوده است....

نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |

گاه

آدمی تنهاتر از آن است که سکوتش می گوید

دیشب

تنهایی ام

تا نوک مدادت آمده بود

اگر می نوشتی ام!

اگر می نوشتی ام!

گاه

تنهایی

تنهاتر از آن است که دیده شود....

 

یک سال دیگر از به دنیا آمدنت گذشت...

ومن برای چهارمین سال پیاپی

 بدون حضورت تولدت را جشن گرفتم...

روزگار به کامت...تولدت مبارک

نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب!
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب!

پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب

ها... سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف!
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

بعداز گذشت این همه روز و ماه و سال هنوز هم برای من تازه ای.....

دلتنگ تر از روزهای گذشته...بی قرار تر از ساعات پیش...

تو هستی آن خواستنی دلم....

بمان...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |

شاید میان ما

اندیشه ی دروغ

معنا گرفته است!

آنجا که جای ماست

از جای جای ما

او جا گرفته است!

شاید

تمام شد

دیگر!

دروغ نیست

او پا گرفته است...

جای مرا عزیز

از جای جای من

از ما گرفته است

جایی نمانده است

از جای جای ما

ای نازنین من

او پا گرفته است...!

نوشته شده در شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |

شاید آری

برای عاشقی زود است

برای همدم یاران شدن زود است

برای آنکه تنهایی امانم را برد زود است

برای اینکه چشمانم برایت اشک ریزد باز هم زود است

برای اینکه غربت را نهم بر دوش خود زود است

برای گریه های وقت و بی وقت نگاهم باز هم زود است

برای اینکه یادت را نهم بر صندوق دل باز هم زود است

برای بی رمق ماندن، برای عشق و تنهایی....

برای من...برای تو

          بسی زود است....!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط سعیده نظرات () |

خسته ام از سکوت

واین روزهای من پر است از این سکوت ها

کاش بودی

تا بر سرم فریادی می زدی!!

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |

می خواستم کنار تو باشم ولی نشد

می خواستم به واسطه ی اشک های خویش

                       یک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد

حاضر شدم به شکل دو دستت در آیم و

   دائم در اختیار تو باشم ولی نشد

وقتی که خسته می شوم از شهر بی حدود

             زندانی حصار تو باشم ولی نشد

      ولی نشد........!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |

دل های پاک خطا نمی کنند

فقط

سادگی می کنند...

و امروز

سادگی دل من

پاک ترین خطای دنیاست!

*.......روزهایی که با دلتنگی میگذره.......*

نوشته شده در شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |

و کسی گفت: بهار است...

و من با شبنم

روی یک برگ گل یاس نوشتم

ای کاش

این بهاری که همه می گویند

بی خبر می آمد...

شاید آن وقت

ز شوقش همه گل می دادیم....

                              بهارتون زیبا....

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط سعیده نظرات () |

کاش دیدنی ها حقیقت نبود...

کاش چشمانم دروغ می گفتند...

دلم را مچاله کرده ام و می نویسم؛ اما از چه؟ از کجا؟

از هرچه غیر از سکوت و دوست داشتنی گذرا. در نوشته ها و خیالم آنقدر بزرگت کردم،کوچک شدم.شاید بردی،شاید باختم!

خسته ام از آنچه با آن دست به گریبانم؛از زمانه ای که تمام روز هایش شبیه دیروزند؛از تمام دلتنگی ها و آن چهره ی مجهول!

کاش میفهمیدم معنای آن نگاه مبهم چیست؟!

با تمام دغدغه هایش؛ امروز هم به خاطره ها پیوست...

 

نوشته شده در شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |

دستان تو دو ساقه ی درهم به سمت ماه

چشمان تو دو تیله، دو زیتون تن سیاه

دریای نفت خام گیس تو را غرق میشوم!

ای عطر تو دلیل رفتن هر راه اشتباه

 

من ماهی سیاه ترانه به تور عشق،

تو رقص خرمن گندم در آتشی!

من خوابگرد لال دیار تن توام،

تو مرهم همیشه ی خواب مشوشی!

 

لبخند تو کبوتری از جنس یشم و عاج

آغوش تو نقاهت هر درد لاعلاج

من دانه ی شنم که در صدفت درد می شوم!

ای خلوتت به عمق جنگل بی انتهای کاج!

 

من ماهی سیاه ترانه به تور عشق،

تو رقص خرمن گندم در آتشی!

من خوابگرد لال دیار تن توام،

تو مرهم همیشه ی خواب مشوشی!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |

امشب آرامتر از مهتابی!

همچو دیروز قشنگ!

و من اینجا تنها....

در تو گم گشته ام امشب

آرام....!

تو خیالت زیباست..

خواب با چشم تو امشب

چه غریب است ولی

نه به اندازه ی من!

من غریبم در تو

 و تو خالی از من...

نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط سعیده نظرات () |

بیش از اینها، آه آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان سالهای طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

بر گلی بیرنگ، بر قالی

در خطی موهوم، بر دیوار

می توان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه

« دوست می دارم »

می توان در بازوان چیره ی یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

می توان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم تو را در پیله ی قهرش

دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط سعیده نظرات () |

ای کاش بودی    

ای کاش بودی و می دیدی قلمم چه غریبانه به روی کاغذ خسته می لغزد، کاش می دانستی که در لا به لای این کلمات حقیر چه قداست اهورایی نهفته است، کاش دوباره مرا می یافتی، مرا می دیدی...باز هم دلم تنگ است برای قصه های شیرین چشمانت....

ای گمشده ی روزها و شب های من!

 دیدی که بغض نگاهم در هجوم امواج چشم تو از غم فردا شکست...

دیدی دلم شکست؟

حال ببین!!

در من بهار غروب کرده را...

پاییز رسوب کرده را...

زمستان خانه خریده را...

و تابستان مستانه رمیده را...

بهانه ی زندگی بیا دست قشنگ و مهربانت را عصایی کن که برخیزم....

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |

می گفت با غرور:

این چشم های من

این چشم ها که ریخته در چشم های تو

گرد نگاه را.....

این چشم ها که سوخته در این شکیب تلخ

رنج سیاه را.....

این چشم ها که روزنه ی آفتاب را

بگشوده در برابر شام سیاه تو.....

خون ثواب را

کرده روانه در رگ روح تباه تو...

این چشم ها که رنگ نهاده به قعر رنگ

این چشم ها که شور نهاده به ژرف شوق

این چشم ها که نغمه نهفته به نای چنگ

........

از برگ های سبز که در آب ها دوند

از چکه های آب که از صخره ها چکند

از بوسه ها که در ته لب ها فرو روند

از رنگ...

    از سرود...

        از بود...

            از نبود...

از هرچه بود و هست

از هرچه هست و نیست

زیباترند،نیست؟

من در جواب او

بستم به پای خسته ی لب، دست خنده را

برداشتم نگاه از چشم پر آتشش

گفتم:

دریغ و درد

کو داوری که شعله زند بر طلسم سرد

کوبم به روی بی بی چشم سیاه تو، تک خال شعر را

گویم کدام؟

این چشم های او

این شعر های من....

نوشته شده در جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط سعیده نظرات () |

!به یاد من بیفت امشب که بارون داره می باره

به من باور بده عشق و که دل درگیر انکاره

به یاد من بیفت امشب! به یاد من که تاریکم

اگرچه دورم از چشمات ولی نزدیک نزدیکم

ببین! نومید و دل خسته به آغوش تو برگشتم

شب سنگین و صامت رو پر از آیینه کن کم کم

من و هم سایه با گریه، من و تنها تصور کن!

من و زندونی رویا و کت بسته تصور کن!

چه بی فانوس و بی مهتاب شبا رو دوره کردم من

نه سقف و نه پناهی بود تو این شب راه نا ایمن

تگرگ سرب می بارید از ابر سنگی اندوه

من و انبوهی از حسرت، من و سنگینی این کوه

به سمت مرگ می کوچم، که سمت بوسه بن بسته!

رها کن دستهایم را از این زنجیر پیوسته....

                                                          یغما گلرویی

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط سعیده نظرات () |

عاقبت فکری به حال زار خواهم کرد .بعد...

یک جهان را از خودم بیزار  خواهم کرد .بعد...

روبروی آینه تردید را تف می کنم

لحظه های اهلی ام را هار خواهم کرد .بعد...

گوشه ای در دفتر شعر پریشان حالیم

خاطرات مرده را تکرار خواهم کرد .بعد...

می نشیم تا جهنم سهم چشمانم شود

آتش دیوانه را دیدار خواهم کرد .بعد...

در جواب طعنه های مرد و نامردان شهر

من سرم را آجر دیوار خواهم کرد .بعد...

مطمینا انتقام از ابر ها خواهم گرفت

آسمان را بر زمین آوار خواهم کرد .بعد...

سیب را از دست حوای دلم خواهم کشید

سر فدای وعده های مار خواهم کرد .بعد...

پیش قاضی میبرندم تا که سوگندم دهند

من گناه کرده را اقرار خواهم کرد .بعد...

حکم خواهند داد من مومن نمای کافرم

من به ایمان خودم اصرار خواهم کرد .بعد...

هرکجایی خواستند آن روز تبعیدم کنند

من گناه خویش را تکرار خواهم کرد .بعد........

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد!

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگری برسد!

چه می کنی؟ اگر او را که خواسته ای یک عمر

به راحتیه کسی که از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد!

رها کنی بروند، دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد!

گلایه ای نکنی، بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد!

خدا کند... نه نفرین نمی کنم، نکند

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد!

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد !! .....

نوشته شده در جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات () |


Design By : Night Skin