نگاه

...نگاه هم غنیمت است,زمانی که حرفی برای گفتن نمانده

و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود...
من نه عاشق هستم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید...
من به دنبال نگاهی هستم
که مرا از پس دیوانگی ام می فهمد...
آرزویم این بود
دور اما
چه قشنگ...

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

بعد از چند وقت بازم دلتنگ این فضا شدم، تصمیم گرفته بودم دیگه به این حال و هوا برنگردم اما نشد...اینجا تنها جاییه که حس میکنم با نوشتن دلتنگیام خالی میشم،خیلی ابلهانه فکر میکردم با دور شدن از هرچی که مربوط به گذشته س میتونم از نو شروع کنم غافل از اینکه با روحم عجین شده و قدرت ماورایی میخواد که منو ازش جدا کنه، امشبم مثل خیلی از شبای زندگیم حالم خوب نیست، میخوام اینجوری نباشم اما کی میدونه چطوری ممکنه؟ آدمای خوب اطرافمو میرنجونم، از خودم ناامید میکنم، دور میکنم، اما نمیخوام اینجوری باشم... باید همه چی تغییر کنه..من.. زندگیم...احساسم...اما چطوری؟

این همه روزا گذشت اما آخر نفهمیدم...

آنچه میکشم

درد بی او بودن است

یا

تاوان با او بودن!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

حقیقت دارد

که من می توانم با شعر های تو

با باران مشاعره کنم...

و بند نیایم!

باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطه ورم...

تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان قسمت کنم

تو یک خوشه انگور به صدایت تعارف کن "

خطی از شعر هایت را که بخوانی...

سال، تحویل می شود...

 

آرزو دارم تمام دغدغه ها، تمام غصه ها،تمام دلتنگی ها، تمام آرزوهای محالم...توی سال کهنه جا بمونه و جای خودش رو به احساس آرامش خاطر بده..دلم می خواد با نو شدن سال منم نو بشم و بعد از پنج سال دوباره زندگی کنم!

آرزوی محال من به خدا می سپارمت...

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط s نظرات () |

   دوستم داشته باش

   که تو را می خوانم، که تو را می خواهم...

   که تویی در نگهم، تو نوایم هستی

 

   دوستم داشته باش...

   من تو را می جویم

   با سرانگشت دلم

   روح پر نقش تو را می پویم

   شــــادم از این پویش، مستم از این خواهش...



   گر دمی بی تو شوم

   آن دم گرم مرا، بازدم شاید ســرد!



   آه اگر پلک زنم

   نکند محو شوی!

   آه اگر گریه کنم

   نکند پردهء اشک،

   نقش زیبایت را

   اندکی تیره کند!

   از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من...

   از شبی در خوفم، که صدایت برود، دور شود از گوشم...



   آه، آن شب نرسد

   یا اگر خواست، رسید، من به آن شب نرسم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی

به خلوت با خیال من تکلم می کنی گاهی

هر آن لحظه که پیدا می شوی از دور مثل من

به ناگه دست و پای خویش را گم می کنی گاهی

چنان دریا ، نا آرام و توفانی تو روحم را

اسیر موجهای پر تلاطم می کنی گاهی

دلم پر می شود از اشتیاق و خواهشی شیرین

در آن لحظه که نامم را ترنم می کنی گاهی

همه شعر و غزلهای پر احساس مرا با شوق

تو می خوانی و زیر لب تبسم می کنی گاهی

تو هم مانند من لبریزی از شور جنون عشق

               یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی

نوشته شده در پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

آدم ها می آیند...

    زندگی می کنند...

        میمیرند و می روند...

اما فاجعه زندگی تو آن هنگام آغاز می شود که ...

آدمی می رود اما نمی میرد...

می ماند!

و نبودش در بودن تو چنان ته نشین می شود که...

تو می میری...

در حالی که زنده ای!

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

برای من همین خوبه که با رویات میشینم

تو رو از دور می بوسم تو رو از دور می بینم

برای من همین خوبه بگیرم رد دنیاتو

ببینم هرکجا میرم از اونجا رد شدم باتو

همینکه حال من خوش نیست همینکه قلبم آشوبه

تو خوش باشی برای من همین بد بودنم خوبه!

به اینکه بغضم ازچی بود به اینکه تو دلم چی نیست

تمام عمر خندیدم تمام عمر شوخی نیست!

برای من همین خوبه بدونی بی تو نابودم

اگه جایی ازت گفتن بگم من عاشقش بودم

برای من همین خوبه که از هرکی تورو دیده

چه 20..صد بار می پرسم که از من چی...نپرسیده؟!

نوشته شده در دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

به استقامتم شک نکن!

اگر می گریم

اینجا

اندکی...

هوای نبودنت آلوده ست!

چشمانم..

عادت

ندارند!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط s نظرات () |

تو زنبیل بودی

دلم سیب سرخ

ولی سیب سرخم پلاسید زود...

تو یک کاسه ی اصل چینی

دلم آش داغ

دلم توی ظرف تو ماسید زود...

 

تو یک پنچره رو به باران

دلم آفتاب

ولی پنجره بی هوا بسته شد...

تو خاک و تو ریشه

دلم مثل آب

ولی ریشه از آب هم خسته شد...

 

تو یک کاغذ تا نخورده

سفید سفید

دلم خودنویس

نوشتم خودم را برایت،ولی

ببین کاغذ تو به آخر رسید...!

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط s نظرات () |

تو به افتادن من در خیابان

خندیدی

و من

همه حواسم

به چشمان مردم شهر بود

که عاشق خنده ات نشوند....

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

ای رفته ز دل،رفته ز بر،رفته زخاطر!

بر من منگر؛ تاب نگاه تو ندارم.

بر من منگر؛ زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم.

 

ای رفته زدل، راست بگو! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه،

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم!

 

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است_

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا، باهمه کس، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت.

 

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است_

در دیده ی او آن همه گفتار، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود.

 

من او نیم آری، لب من _این لب بی رنگ_

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده، می خفت.

 

بر من منگر؛ تاب نگاه تو ندارم.

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد!

او در تن من بود و،ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد!

نوشته شده در شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

_نوشیدنی،گرم یا سرد؟

_یک قهوه ی ترک اگر هست.

_البته!

         در خانه،

                     صد شکر!

                              شک نیست این مختصر هست.

آوردم و نوش کردی

گفتی:_به فنجان نظر کن

در این تصاویر آیا

                    جز عشق نقشی دگر هست؟

با خنده گفتم که :_هان، عشق؟

                             سیمرغ شد،

                                            کیمیا شد!

از این سه گمگشته،

                      دیگر

                           جز نام حرفی مگر هست؟

گفتی:

      _ولی دست کم تو

                              باید که باور بداری.

گفتم که:

      _در دست من نیست،

                             گیرم به دریا گهر هست.

برخاستی سخت آگاه

رو سوی من، پای در راه

گفتی:

    _اگر هم به دریاست،

                             ما را سر این خطر هست.

چشم تو ایمان و سوگند

سیمای تو اشک و لبخند

بر سینه دستی نهادی

                       یعنی که

                                    "این جا شرر هست"

گفتم که

            _آقای مجنون،

                               بس کن! که دوشیزه لیلی

انگار دیگر نه انگار

                کز عشق هیچش خبر هست...

سال نو پیشاپیش مبارک....

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

من از هجوم هجاهای عشق می ترسم

امید بی ثمری خانه در دلم کرده است

گر از کمند تو دل رست

دوباره آورم ایمان

که عشق بیهوده است....

نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

گاه

آدمی تنهاتر از آن است که سکوتش می گوید

دیشب

تنهایی ام

تا نوک مدادت آمده بود

اگر می نوشتی ام!

اگر می نوشتی ام!

گاه

تنهایی

تنهاتر از آن است که دیده شود....

 

یک سال دیگر از به دنیا آمدنت گذشت...

ومن برای چهارمین سال پیاپی

 بدون حضورت تولدت را جشن گرفتم...

روزگار به کامت...تولدت مبارک

نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب!
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب!

پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب

ها... سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف!
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

بعداز گذشت این همه روز و ماه و سال هنوز هم برای من تازه ای.....

دلتنگ تر از روزهای گذشته...بی قرار تر از ساعات پیش...

تو هستی آن خواستنی دلم....

بمان...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

شاید میان ما

اندیشه ی دروغ

معنا گرفته است!

آنجا که جای ماست

از جای جای ما

او جا گرفته است!

شاید

تمام شد

دیگر!

دروغ نیست

او پا گرفته است...

جای مرا عزیز

از جای جای من

از ما گرفته است

جایی نمانده است

از جای جای ما

ای نازنین من

او پا گرفته است...!

نوشته شده در شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

شاید آری

برای عاشقی زود است

برای همدم یاران شدن زود است

برای آنکه تنهایی امانم را برد زود است

برای اینکه چشمانم برایت اشک ریزد باز هم زود است

برای اینکه غربت را نهم بر دوش خود زود است

برای گریه های وقت و بی وقت نگاهم باز هم زود است

برای اینکه یادت را نهم بر صندوق دل باز هم زود است

برای بی رمق ماندن، برای عشق و تنهایی....

برای من...برای تو

          بسی زود است....!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط s نظرات () |

خسته ام از سکوت

واین روزهای من پر است از این سکوت ها

کاش بودی

تا بر سرم فریادی می زدی!!

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

می خواستم کنار تو باشم ولی نشد

می خواستم به واسطه ی اشک های خویش

                       یک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد

حاضر شدم به شکل دو دستت در آیم و

   دائم در اختیار تو باشم ولی نشد

وقتی که خسته می شوم از شهر بی حدود

             زندانی حصار تو باشم ولی نشد

      ولی نشد........!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

دل های پاک خطا نمی کنند

فقط

سادگی می کنند...

و امروز

سادگی دل من

پاک ترین خطای دنیاست!

*.......روزهایی که با دلتنگی میگذره.......*

نوشته شده در شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

و کسی گفت: بهار است...

و من با شبنم

روی یک برگ گل یاس نوشتم

ای کاش

این بهاری که همه می گویند

بی خبر می آمد...

شاید آن وقت

ز شوقش همه گل می دادیم....

                              بهارتون زیبا....

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط s نظرات () |

کاش دیدنی ها حقیقت نبود...

کاش چشمانم دروغ می گفتند...

دلم را مچاله کرده ام و می نویسم؛ اما از چه؟ از کجا؟

از هرچه غیر از سکوت و دوست داشتنی گذرا. در نوشته ها و خیالم آنقدر بزرگت کردم،کوچک شدم.شاید بردی،شاید باختم!

خسته ام از آنچه با آن دست به گریبانم؛از زمانه ای که تمام روز هایش شبیه دیروزند؛از تمام دلتنگی ها و آن چهره ی مجهول!

کاش میفهمیدم معنای آن نگاه مبهم چیست؟!

با تمام دغدغه هایش؛ امروز هم به خاطره ها پیوست...

 

نوشته شده در شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

دستان تو دو ساقه ی درهم به سمت ماه

چشمان تو دو تیله، دو زیتون تن سیاه

دریای نفت خام گیس تو را غرق میشوم!

ای عطر تو دلیل رفتن هر راه اشتباه

 

من ماهی سیاه ترانه به تور عشق،

تو رقص خرمن گندم در آتشی!

من خوابگرد لال دیار تن توام،

تو مرهم همیشه ی خواب مشوشی!

 

لبخند تو کبوتری از جنس یشم و عاج

آغوش تو نقاهت هر درد لاعلاج

من دانه ی شنم که در صدفت درد می شوم!

ای خلوتت به عمق جنگل بی انتهای کاج!

 

من ماهی سیاه ترانه به تور عشق،

تو رقص خرمن گندم در آتشی!

من خوابگرد لال دیار تن توام،

تو مرهم همیشه ی خواب مشوشی!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

امشب آرامتر از مهتابی!

همچو دیروز قشنگ!

و من اینجا تنها....

در تو گم گشته ام امشب

آرام....!

تو خیالت زیباست..

خواب با چشم تو امشب

چه غریب است ولی

نه به اندازه ی من!

من غریبم در تو

 و تو خالی از من...

نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط s نظرات () |

بیش از اینها، آه آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان سالهای طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

بر گلی بیرنگ، بر قالی

در خطی موهوم، بر دیوار

می توان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه

« دوست می دارم »

می توان در بازوان چیره ی یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

می توان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم تو را در پیله ی قهرش

دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط s نظرات () |

ای کاش بودی    

ای کاش بودی و می دیدی قلمم چه غریبانه به روی کاغذ خسته می لغزد، کاش می دانستی که در لا به لای این کلمات حقیر چه قداست اهورایی نهفته است، کاش دوباره مرا می یافتی، مرا می دیدی...باز هم دلم تنگ است برای قصه های شیرین چشمانت....

ای گمشده ی روزها و شب های من!

 دیدی که بغض نگاهم در هجوم امواج چشم تو از غم فردا شکست...

دیدی دلم شکست؟

حال ببین!!

در من بهار غروب کرده را...

پاییز رسوب کرده را...

زمستان خانه خریده را...

و تابستان مستانه رمیده را...

بهانه ی زندگی بیا دست قشنگ و مهربانت را عصایی کن که برخیزم....

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

می گفت با غرور:

این چشم های من

این چشم ها که ریخته در چشم های تو

گرد نگاه را.....

این چشم ها که سوخته در این شکیب تلخ

رنج سیاه را.....

این چشم ها که روزنه ی آفتاب را

بگشوده در برابر شام سیاه تو.....

خون ثواب را

کرده روانه در رگ روح تباه تو...

این چشم ها که رنگ نهاده به قعر رنگ

این چشم ها که شور نهاده به ژرف شوق

این چشم ها که نغمه نهفته به نای چنگ

........

از برگ های سبز که در آب ها دوند

از چکه های آب که از صخره ها چکند

از بوسه ها که در ته لب ها فرو روند

از رنگ...

    از سرود...

        از بود...

            از نبود...

از هرچه بود و هست

از هرچه هست و نیست

زیباترند،نیست؟

من در جواب او

بستم به پای خسته ی لب، دست خنده را

برداشتم نگاه از چشم پر آتشش

گفتم:

دریغ و درد

کو داوری که شعله زند بر طلسم سرد

کوبم به روی بی بی چشم سیاه تو، تک خال شعر را

گویم کدام؟

این چشم های او

این شعر های من....

نوشته شده در جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط s نظرات () |

!به یاد من بیفت امشب که بارون داره می باره

به من باور بده عشق و که دل درگیر انکاره

به یاد من بیفت امشب! به یاد من که تاریکم

اگرچه دورم از چشمات ولی نزدیک نزدیکم

ببین! نومید و دل خسته به آغوش تو برگشتم

شب سنگین و صامت رو پر از آیینه کن کم کم

من و هم سایه با گریه، من و تنها تصور کن!

من و زندونی رویا و کت بسته تصور کن!

چه بی فانوس و بی مهتاب شبا رو دوره کردم من

نه سقف و نه پناهی بود تو این شب راه نا ایمن

تگرگ سرب می بارید از ابر سنگی اندوه

من و انبوهی از حسرت، من و سنگینی این کوه

به سمت مرگ می کوچم، که سمت بوسه بن بسته!

رها کن دستهایم را از این زنجیر پیوسته....

                                                          یغما گلرویی

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط s نظرات () |

عاقبت فکری به حال زار خواهم کرد .بعد...

یک جهان را از خودم بیزار  خواهم کرد .بعد...

روبروی آینه تردید را تف می کنم

لحظه های اهلی ام را هار خواهم کرد .بعد...

گوشه ای در دفتر شعر پریشان حالیم

خاطرات مرده را تکرار خواهم کرد .بعد...

می نشیم تا جهنم سهم چشمانم شود

آتش دیوانه را دیدار خواهم کرد .بعد...

در جواب طعنه های مرد و نامردان شهر

من سرم را آجر دیوار خواهم کرد .بعد...

مطمینا انتقام از ابر ها خواهم گرفت

آسمان را بر زمین آوار خواهم کرد .بعد...

سیب را از دست حوای دلم خواهم کشید

سر فدای وعده های مار خواهم کرد .بعد...

پیش قاضی میبرندم تا که سوگندم دهند

من گناه کرده را اقرار خواهم کرد .بعد...

حکم خواهند داد من مومن نمای کافرم

من به ایمان خودم اصرار خواهم کرد .بعد...

هرکجایی خواستند آن روز تبعیدم کنند

من گناه خویش را تکرار خواهم کرد .بعد........

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد!

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگری برسد!

چه می کنی؟ اگر او را که خواسته ای یک عمر

به راحتیه کسی که از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد!

رها کنی بروند، دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد!

گلایه ای نکنی، بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد!

خدا کند... نه نفرین نمی کنم، نکند

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد!

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد !! .....

نوشته شده در جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی

اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط s نظرات () |

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد.

دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شن های بیابان نوشت:"امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد."

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:"امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد."

دوستش با تعجب از او پرسید:"بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی؟؟

دوستش لبخندی زد و گفت:" وقتی کسی ما را آزار می دهد، باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند، باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد."لبخند

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

گمان نمی کنم این دست ها به هم برسند

دو دل شکسته ی در انزوا به هم برسند

ضریح و نذر رها کن، بعید می دانم

دو دست دور به زور دعا به هم برسند

کدام دست رسیده به دست دلخواهش !

که دست های پراز زخم ما به هم برسند؟

فلک،نجیب نشسته است و موذیانه به فکر

که پیش چشم من آن دو، چرا به هم برسند

نشانی ده بالا به یادمان باشد........!!

مگر دو دور، در آن دورها به هم برسند.........

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

بگو چه چاره کنم؟

صدای بغض تو می آید از کرانه دور

طنین هق هق من می رود به همره باد

نه در کلام تو یک واژه بلیغ سرور

نه در روایت من یک نشان ز گفته شاد

بگو چه چاره کنم؟

که من ز چنگ جدایی نمی شوم آزاد

بگو چه چاره کنم؟

که هر چه ناله برآرم نمی روی از یاد

بگو چه چاره کنم؟

تو در سرای غمت خفته ای به شهر غریب..

منم به خانه ی خود در حصار تنهایی...

نه در کویر خیالم امید دیدن تو

نه در خزان تنم قدرت شکیبایی

تو ای ملامت محض!

چگونه پر بکشم؟

که در میانه ی ما کوهها و صحراهاست...

نوشته شده در جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

باید فراموشت کنم

  چندیست تمرین می کنم

      من می توانم، می شود، آرام تلقین می کنم

کم کم ز یادم می روی

    این روزگار و رسم اوست

        این جمله را با تلخی اش، صد بار تضمین می کنم...

نوشته شده در یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

با قلم می گویم:

ای همزاد...

      ای همراه....

  ای هم سرنوشت....

هردومان حیران بازی های دوران های زشت.

شعرهایم را نوشتی

           دست خوش؛

اشک هایم را کجا خواهی نوشت ؟

                                                                   فریدون مشیری

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |

امشب تمام کوچه ها

بوی تو دارد ماجرا

از نظم ها، از توطئه

از عشق، یا رنگ و ریا...

من در اتاقم مانده ام

انگار پوچ و خسته ام

از درد می نالم ولی

با درد هستم آشنا...

حالا تو مشق من شدی

تکلیف هر شب صفحه ای

من هم ز آخر اولم

یک تنبل بی ادعا...

پس یک جریمه از توأم

هر روز سهم من شود

من از دیار عاشقان

جا مانده ام جان شما...

خط می خورم امسال هم

رد می شوم از کوچه ها

اما دوباره کوچه ها

بوی تو دارد ماجرا....

 

 

نوشته شده در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط s نظرات () |


Design By : Night Skin